ساعت هشت و پانزده دقیقه – یه روز عادی، با خیابونای عادی و آدمای عادی
داشتم خیابونو رد میکردم که برم دانشگاه
احساس کردم یه نفر داره منو ورانداز میکنه و دنبالم میاد
انگار داشت منو می پایید
لباسهاش کمی ژنده بود و ریش کم پشتی داشت
ساعت هشت و هیجده دقیقه – اول بهش توجه نکردم ولی وقتی دیدم که هر جا که میرم داره پشت سرم میاد راهمو به یه کوچه فرعی کج کردم
ساعت هشت و نوزده دقیقه - باز هم دنبالم تو کوچه اومد
ساعت هشت و بیست دقیقه - نگران شده بودم، قدمهامو تندتر کردم، اونهم پشت سرم تندتر میومد
ساعت هشت و بیست و یک دقیقه – حالا با دانشگاه یه خیابونو یه ساختمون نمیه کاره راه داشتم، خواستم سریع عرض خیابونو رد کنم و از کنار ساختمون نیمه کاره خودمو به دانشگاه برسونم
ساعت هشت و بیست و سه دقیقه – تند تند از کنار ساختمون نیمه کاره داشتم رد میشدم که دیدم داره به سمتم میدوه
خودشو به من رسوند
ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه و دوازده ثانیه – تا به خودم بجنبم دستمو گرفت و منو به دیوار چسبوند
همین موقع یه تیر آهن بزرگ کنار پای هر دومون زمین خورد
شکه شده بودم
اون منو نجات داد و به یه چشم به هم زدن تو جمعیت گم شد
مردم جمع شدن
من درحالیکه میلرزیدم به دیوار چسبیده بودم
ساعت هشت و بیست و شش دقیقه – ولی دیگه هیچ چیز عادی نبود، من بالای سر همه کسایی که دورم جمع شده بودم یه سری عدد میدیدم که داشت به سرعت ثانیه کم میشد
اول نفهمیدم این عددها چیه
ولی وقتی دقت کردم دیدم حالا دیگه من عمر آدمها رو میدیدم که داره کم میشه
ساعت هشت و سی دقیقه – دیگه به سمت دانشگاه نرفتم و راهمو به سمت محله شلوغ شهر کج کردم
و همینطور همه رو ورانداز میکردم و ساعت عمرشونو نگاه میکردم
سه سال و بیست و سه روز و ده ساعت و سه دقیقه و چهل و هفت ثانیه
بیست و نه سال و صد و دوازده روز و بیست دقیقه و سی و هشت ثانیه
....
....
....
....
ساعت هشت و چهل دقیقه – یهو یکی از عددا توجهمو جلب کرد ... صفر سال و صفر روز و صفر ساعت و سه دقیقه و نوزده ثانیه
به طرفش رفتم و سعی کردم که متوجه من نشه، ولی مراقبش بودم
ساعت هشت و چهل و دو دقیقه – داشت تو پیاده رو به سمت خطوط عابر پیاده میرفت و معلوم بود که عجله داره تا از خیابون رد بشه
ساعت هشت و چهل و دو دقیقه و پنجاه و یک ثانیه – عددها داشت تند تند کم میشد، درست قبل از اینکه پاشو بذاره تو خیابون پشت سرش بودم، یه نگاهی به خیابون انداخت و وقتی حس کرد ماشین نمیاد به طرف سمت دیگه خیابون حرکت کرد
من که نمیدونستم قراره چی بشه و باید چی کار کنم پشت سرش راه افتادم
متوجه من شده بود که به فاصله کم داشتم پشت سرش حرکت میکردم
ولی عجله داشت و توجهی نکرد
عدد بالای سرش به ثانیه ده رسید
عددها به شمارش معکوس افتادن
نه – هشت – هفت – شش – پنج – چهار... که یهو یه کامیون با سرعت به ما نزدیک شد
تنها چیزی که فهمیدم این بود که خودمو به سمتش پرت کردم
کامیون از کنارمون با یه بوق وحشتناک رد شد
ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه - سریع بلند شدم و ازش دور شدم و میون جمعیت خودمو گم کردم
از دور میدیدمش که شکه شده ولی داره با تعجب بالای سر مردمی رو که کنارش جمع شدن نگاه میکنه
ولی من دیگه چیز غیر عادیی نمیدیم
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه – یه روز عادی، با خیابونای عادی و آدمای عادی
و داشتم خیابونو رد میکردم که برم دانشگاه