28.8.07

کوچیدم

من به خانه جدید کوچیدم
aaraaz.blogfa.com :آدرس جدید وبلاگ من

18.1.07

تولد

تاگور شاعر هندي مي گويد: به دنيا آمدن هر کودک نشان دهنده اين است که خداوند هنوز از نوع بشر نا اميد نشده است

4.1.07

بید مجنون

نگاهش بر آستان
آمدنم را به انتظار نشسته است
بید مجنون است
ظهرهای داغ زندگیم سایه اش را خوب میشناسند
بید مجنون است
میبخشد و چه بیدریغ
میبخشد و نمیگوید
میبخشد و نمیخواهد
میبخشد و نمیپرسد
بید مجنون است
عطر تنش رازآلود است
مثل کودکیم
مثل شمعدانی
مثل اسکناس نوی عیدی
مثل روز اول مدرسه
بید مجنون است
شبهای تب آلودم دستهایش را خوب میشناسند
...
نگاهش بر آستان
آمدنم را به انتظار نشسته است
!سلام مادر
foto.ir عکس از

18.12.06

ابری نباش

گریه که میکنی ... کسی انگار درونم میشکند، خرد میشود، کسی درونم به زانو در میاید
گریه که میکنی ... خالی میشوم، هیچ میشوم، گم میشوم
گریه که میکنی ... بی رنگم، خاکستریم، سردم
گریه که میکنی ... میچکم، بر خاک میافتم، میمیرم
چیزی بگو غزل، گریه نکن ... ابری نباش

6.12.06

یه روز عادی، با خیابونای عادی و آدمای عادی

ساعت هشت و پانزده دقیقه – یه روز عادی، با خیابونای عادی و آدمای عادی
داشتم خیابونو رد میکردم که برم دانشگاه
احساس کردم یه نفر داره منو ورانداز میکنه و دنبالم میاد
انگار داشت منو می پایید
لباسهاش کمی ژنده بود و ریش کم پشتی داشت
ساعت هشت و هیجده دقیقه – اول بهش توجه نکردم ولی وقتی دیدم که هر جا که میرم داره پشت سرم میاد راهمو به یه کوچه فرعی کج کردم
ساعت هشت و نوزده دقیقه - باز هم دنبالم تو کوچه اومد
ساعت هشت و بیست دقیقه - نگران شده بودم، قدمهامو تندتر کردم، اونهم پشت سرم تندتر میومد
ساعت هشت و بیست و یک دقیقه – حالا با دانشگاه یه خیابونو یه ساختمون نمیه کاره راه داشتم، خواستم سریع عرض خیابونو رد کنم و از کنار ساختمون نیمه کاره خودمو به دانشگاه برسونم
ساعت هشت و بیست و سه دقیقه – تند تند از کنار ساختمون نیمه کاره داشتم رد میشدم که دیدم داره به سمتم میدوه
خودشو به من رسوند
ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه و دوازده ثانیه – تا به خودم بجنبم دستمو گرفت و منو به دیوار چسبوند
همین موقع یه تیر آهن بزرگ کنار پای هر دومون زمین خورد
شکه شده بودم
اون منو نجات داد و به یه چشم به هم زدن تو جمعیت گم شد
مردم جمع شدن
من درحالیکه میلرزیدم به دیوار چسبیده بودم
ساعت هشت و بیست و شش دقیقه – ولی دیگه هیچ چیز عادی نبود، من بالای سر همه کسایی که دورم جمع شده بودم یه سری عدد میدیدم که داشت به سرعت ثانیه کم میشد
اول نفهمیدم این عددها چیه
ولی وقتی دقت کردم دیدم حالا دیگه من عمر آدمها رو میدیدم که داره کم میشه
ساعت هشت و سی دقیقه – دیگه به سمت دانشگاه نرفتم و راهمو به سمت محله شلوغ شهر کج کردم
و همینطور همه رو ورانداز میکردم و ساعت عمرشونو نگاه میکردم
سه سال و بیست و سه روز و ده ساعت و سه دقیقه و چهل و هفت ثانیه
بیست و نه سال و صد و دوازده روز و بیست دقیقه و سی و هشت ثانیه
....
....
....
....
ساعت هشت و چهل دقیقه – یهو یکی از عددا توجهمو جلب کرد ... صفر سال و صفر روز و صفر ساعت و سه دقیقه و نوزده ثانیه
به طرفش رفتم و سعی کردم که متوجه من نشه، ولی مراقبش بودم
ساعت هشت و چهل و دو دقیقه – داشت تو پیاده رو به سمت خطوط عابر پیاده میرفت و معلوم بود که عجله داره تا از خیابون رد بشه
ساعت هشت و چهل و دو دقیقه و پنجاه و یک ثانیه – عددها داشت تند تند کم میشد، درست قبل از اینکه پاشو بذاره تو خیابون پشت سرش بودم، یه نگاهی به خیابون انداخت و وقتی حس کرد ماشین نمیاد به طرف سمت دیگه خیابون حرکت کرد
من که نمیدونستم قراره چی بشه و باید چی کار کنم پشت سرش راه افتادم
متوجه من شده بود که به فاصله کم داشتم پشت سرش حرکت میکردم
ولی عجله داشت و توجهی نکرد
عدد بالای سرش به ثانیه ده رسید
عددها به شمارش معکوس افتادن
نه – هشت – هفت – شش – پنج – چهار... که یهو یه کامیون با سرعت به ما نزدیک شد
تنها چیزی که فهمیدم این بود که خودمو به سمتش پرت کردم
کامیون از کنارمون با یه بوق وحشتناک رد شد
ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه - سریع بلند شدم و ازش دور شدم و میون جمعیت خودمو گم کردم
از دور میدیدمش که شکه شده ولی داره با تعجب بالای سر مردمی رو که کنارش جمع شدن نگاه میکنه
ولی من دیگه چیز غیر عادیی نمیدیم
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه – یه روز عادی، با خیابونای عادی و آدمای عادی
و داشتم خیابونو رد میکردم که برم دانشگاه

5.12.06

قطار

قدمها دوخته بر زمین
دستها آویخته
نگاهی روی خطوط کتاب میخزد
نگاهی بیرون را میپاید
نگاهی عقربه های ساعت را دنبال میکند
نگاهی عاشقانه به نگاه من گره خورده
چند لحظه تاریکی
مسافرین محترم! به ایستگاه مرکزی نزدیک میشویم
در میان جمعیت گم میشوم
و قطار آن نگاه را با خود میبرد

سیب

سیب سرخ وسوسه را گاز زدیم ... و انسان از افلاک بر خاک نشست ... تا ابد

4.12.06

کافی شاپ

قهوه های سرد و نیمه
چشمهای سرد و بی احساس
نگاههایی که امتداد دو سیگار را دنبال میکنند
نگاههایی که حرکت انگشتها روی فنجان را دنبال میکنند
صداهای درهم و محو
!آقا، صورت حساب لطفا

30.11.06

...

واقع بین باش ... ناممکنها را طلب کن

20.11.06

...اگر

اگر تلخم، اگر زهرم
اگر آهم، اگر دردم
اگر تاریک، اگر سردم
نشان از دردها دارم
نشان از رنجها دارم
اگر زخمم، اگر زجرم
اگر سرخم، اگر خونم
اگر سوگم، اگر مرگم
اگر پاییز بی برگم
ولی با مهر هم کیشم
ولی با آب هم خونم
ولی با نور من خویشم

20.10.06

ایران از دریچه دوربین یه استرالیایی

یکی از دانشجوهای دانشگاه ملبورن سال 2001 به ایران سفر کرده و خیلی دلش میخواد دوباره بره ایران
آدرین حدود یه ماه تو ایران بوده و شهرهای بوشهر، اصفهان، شیراز، بم، مشهد، تهران، رشت، ماسوله، آستارا، اهواز، و مخصوصا زنجان رو دیده و یه چاقوی زنجانی هم داره. آدرین عکسهای زیادی از ایران گرفته و خراب مهمون نوازی ایرانیهاست